مسئلهی پانترکیسم در ایران امروز را نمیتوان همچون دهههای گذشته صرفاً با عینک امنیتی، سوژهیابی و یا با ارجاع به چند گروهک و فرقه در حاشیهی جامعه فهم کرد. در سالهای اخیر مسئله پیچیدهتر و گستردهتر از این است. آنچه در سالهای اخیر اهمیت بیشتری یافته، ظهور نوعی پانترکیسم درونسیستمی و فرهنگی است؛ جریانی که الزاماً در چهارچوب گروهک و فرقه فعالیت نمیکند و با چهرهای آشکارا تجزیهطلب یا ضدحکومتی ظاهر نمیشود، بلکه میتواند در قالب مطالبهی فرهنگی، جشنواره، موسیقی، پوشش، نمادهای قومی، ادبیات شبههویتی و حتی ادبیات متظاهر انقلابی وارد فضای رسمی شود و بهتدریج مرز میان «فرهنگ طبیعی محلی» و «یک ایدئولوژی جعلی و خطرناک ضدملی» را مخدوش کند.
این پدیده را میتوان با یک استعاره توضیح داد: پانترکیسم در ایران، در برخی صورتهای جدید خود، بیش از آنکه آشکارا شبیه یک نیروی مهاجم بیرونی باشد، شبیه یک ویروس فرهنگی است که از سازوکارهای درونی میزبان برای تکثیر خود استفاده میکند. ویروس برای گسترش الزاماً سلول را نابود نمیکند؛ بلکه ابتدا وارد آن میشود، از امکانات همان سلول استفاده میکند و سپس درون ساختار میزبان تکثیر میشود. در این مدل تحلیلی، نهادهای رسمی، شبکههای اجتماعی، رسانههای محلی، مدیران فرهنگی و حتی بخشی از نخبگان سیاسی میتوانند ــ آگاهانه یا ناآگاهانه ــ به حاملان بازتولید یک گفتمان جعلی و نفوذی تبدیل شوند که در پشت نقاب پاسداشت فرهنگ محلی و قومی قرار میگیرد.
البته یک تفکیک بنیادین ضروری است: آذریبودن و ترکزبانبودن و علاقه به ادبیات ترکی، هیچکدام مترادف پانترکیسم نیست. جامعهی آذربایجان ایران بخشی جداییناپذیر از تاریخ و تمدن ایران است و ادبیات ترکی اصیل بخشی از میراث تمدنی ایران است. مسئله از جایی آغاز میشود که هویت قومی از یک مؤلفهی فرهنگی طبیعی و موجود به یک پروژهی سیاسی پر از مهندسی و جعل هویتی تبدیل شود و سپس برای تثبیت خود، به انکار یا تخفیف هویت ملی و دوقطبیسازی با آن روی آورد.
از ایدئولوژی آشکار تا تکثیر نرم
پانترکیسم تاریخی، ایدئولوژیای فراتر از علاقه به زبان و فرهنگ ترکیست و در شکل کلاسیک خود، نوعی پروژهی سیاسی برای برساخت یک ملت جدید بر مبنای پیوند قومی ـ زبانی ترک و ایجاد نوعی همبستگی فراملی میان جوامع ترکزبان در کشورهای مختلف است. این همانا پروژهایست برای تجزیهی بسیاری از کشورها و از جمله ایران. پژوهشهای تاریخی دربارهی شکلگیری هویت آذربایجانی در قفقاز نیز نشان میدهند که صورتبندی مدرن این هویت در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم با نیت دستاندازی به تمامیت ارضی ایران شکل گرفت و در دورهی شوروی نیز فرایند ملتسازی آذربایجان تحتتأثیر مطامع سیاسی و طراحیهای ایدئولوژیک آن دوره قرار داشت.
بعدتر نیز دول مختلف از ترکیه گرفته تا آمریکا و اسرائیل بر امواج این برساخت هویتی سوار شدند و نقطهی اشتراک تمام این دول طمع نسبت به تمامیت ارضی ایران است.
اما پانترکیسم معاصر الزاماً با همان ادبیات قرن بیستم سخن نمیگوید و با همان شکل حرکت نمیکند. پانترکیسم وارد پروسهی جدیدی از فعالیت خود شده است. در فضای رسانهای جدید، کمتر دربارهی «توران» و بیشتر دربارهی «هویت»، «حق فرهنگی»، «بازگشت به ریشهها» و «احیای فرهنگ آذربایجان» سخن گفته میشود. همین تغییر زبان و مشروعیتبخشی به ظاهر مسئله، شناسایی پدیده را دشوارتر میکند. اینجاست که ویروسیشدن پدیده و درگیری سیستم حکومت با عفونت پانترکیسم آغاز میشود.
اگر شما با یک شعار ساختارشکن و خشن روبرو باشید که توسط یک فرقه فریاد زده می شود، سیستم امنیتی بلافاصله دست به برخورد زده و آن فرقه را زیر ضربه میبرد. اما وقتی همان منویات لای زرورق کلماتی چون حقوق اقوام و… پی گرفته می شود، سیستم عصبی دستگاههای امنیتی قادر به شناسایی سیگنالها نیست و در میان کلمات و واژههای مشروعیتسازیشده اسیر نفوذ گفتمانی میشود.
در چنین شرایطی، شبکههای اجتماعی و گروههای فشار در متن جامعه نیز نقش یک شتابدهنده را ایفا میکنند. یک صفحهی پرمخاطب اینستاگرامی میتواند بدون نمایندگی آشکارا از سازمان سیاسی رسمی، ذائقهی فرهنگی و فشار سیاسی تولید کند؛ یک ویدئوی کوتاه میتواند یک نماد قومی را میلیونها بار بازنشر کند؛ و یک چهرهی رسانهای میتواند در مدت کوتاهی یک مسئله مهندسیشده و جعلی را به مطالبهی فرهنگی و در نهایت به مطالبهای سیاسی تبدیل کند. همهی اینها در برابر چشمان بیتوجه سیستم اتفاق میافتد که شبکهی عصبیاش قادر به شناسایی پدیده نیست. در اینجا دیگر با یک سازمان متمرکز مواجه نیستیم، بلکه با شبکهای از کنشگران پراکنده و همافزا مواجهیم.
همان که گفتم: شکل جدید و پروسه جدید از فعالیت پانترکیسم که واضحا محصول یک طراحی بسیار پیچیده در سازمانهای اطلاعاتی و امنیتی پیشرفته است. به عبارتی یک نفوذ گسترده گفتمانی از جانب دشمن در درون سیستم کشور. یا همان تکثیر ویروسی پانترکیسم.
به همین دلیل، سخن گفتن از «ویروسیشدن» این گفتمان صرفاً یک استعارهی ادبی نیست؛ بلکه از منظر جامعهشناسی شبکهها نیز قابل بررسی است. ایدهای که قابلیت بازتولید، سادهسازی، احساسیکردن و انتقال سریع را داشته باشد، میتواند بدون وجود یک مرکز فرماندهی و سازمان سیاسی که آن را در معرض شناسایی و ضربه قرار میدهد، در شبکهی اجتماعی گسترش یابد و مهرههای سیستم را به خدمت خود درآورده و فضای فرهنگی و سیاسی را تصرف کند.
سیاست امتیازدهی مهرههای سیستم به پانترکیسم و شکلگیری یک بازار سیاسی پانترکیستی
نقطهی مهمتر فاجعه هنگامی رخ میدهد که این شبکهی فرهنگی با ساختار سیاست رسمی پیوند بخورد؛ یا به عبارتی در آن نفوذ کند.
در سیاست انتخاباتی، هیچ نمایندهای در خلأ عمل نمیکند. مثلا یک نمایندهی مجلس برای بقا به رأی، ائتلاف، حمایت اجتماعی، شبکههای محلی و رضایت گروههای اثرگذار نیاز دارد. در چنین ساختاری، اگر یک شبکهی اجتماعی قومی بتواند بر افکار عمومی منطقهای تأثیر بگذارد، طبیعیست که بخشی از سیاستمداران برای کسب حمایت به سمت پاسخگویی به مطالبات آن شبکه حرکت کنند و به آن امتیاز و ضریب بدهند.
اینجاست که میتوان از مفهوم «بازار سیاسی پانترکیسم» سخن گفت!
در این بازار، کالا لزوماً پول نیست. ممکن است یک طرف، رأی و حمایت رسانهای ارائه کند و طرف دیگر، امتیاز نمادین، مجوز فرهنگی یا مدیریتی و آزادی عمل بدهد. ممکن است حمایت رسانهای از یک مدیر یا یک نمایندهی مجلس یا یک نامزد انتخاباتی در ازای اعطای آزادی عمل و یا حتی تزریق بودجههای کلان به فعالیتهای آن جریان اتفاق افتد. اثبات اینکه در هر مورد مشخص چنین معاملهای رخ داده، البته نیازمند اسناد و شواهد مستقیم است؛ اما از چشمانداز نظری، چنین سازوکاری در نظامهای انتخاباتی و رقابتی کاملاً قابل مطالعه است و در فضای امروز شمالغرب کشور، وضعیت بالینی چنین بیماری مشاهده می شود. اینکه صبح و شب فضای فرهنگی این مناطق در اختیار پدیدهای برساخته به نام رقص لزگی قرار میگیرد و رقص لزگی تبدیل میشود به برنامهی فرهنگی سازمانی تمام ادارات و نهادهای یک منطقه، حکایت از چنین فاجعهای دارد. این فاجعه یکشبه شکل نگرفته؛ بلکه مشکل اصلی زمانی آغاز شده است که یک سیاستمدار برای کسب محبوبیت کوتاهمدت و ناچیز خود، هزینههای بلندمدت یک سیاست جعل هویتی را به جامعه تحمیل کرده و انباشت این امتیازدهیها، نهایتا فضای عمومی جامعه را در اختیار یک فرهنگ جعلی و وارداتی قرار داده است.
اگر هر نماینده برای جذب بخشی از مخاطبان خود، زبان سیاسی هویتی آنان را تکرار کند و هر مدیر برای کسب رضایت گروهی مشخص و پرهیاهو، حمل و ترویج نمادهای هویتی آنها را عهدهدار شود، حاصل جمع و انباشت این رفتارها میتواند در جامعهای که شبکهی عصبیاش عاجز از شناخت مسئله است، چیزی بسیار بزرگ ایجاد کند: تغییر تدریجی فضای گفتمانی و اجتماعی کشور.
دولت چهاردهم و سیاست «مشروعیتبخشی به پانترکیسم»
در مورد دولت مسعود پزشکیان باید میان واقعیتهای قابل مشاهده و تفسیر سیاسی از آنها تفاوت گذاشت. اصل توجه به فرهنگ محلی نهتنها مذموم نیست، بلکه در یک دولت چندلایه و مردمی میتواند نشانهای از بهرسمیتشناختن تمام آحاد جامعه باشد. فرهنگ مردم آذربایجان بخشی از میراث فرهنگی ایران است و بسیاری از عناصر آن اساساً فراتر از مرزبندیهای سیاسی امروز قرار دارند.
اما نقد زمانی آغاز میشود که سیاست فرهنگی از «معرفی میراث طبیعی و اصیل» عبور کرده و به پذیرفتن جعل هویتی تحمیل شده و تندادن به «برساخت روایت هویتی» تبدیل شود. اینجاست که ما شاهد انبوهی از پدیدههای بدعتآمیز تحتعنوان حقوق قومی و فرهنگ محلی خواهیم بود. مثل برگزاری رقصهای مردمان شمال قفقاز به اسم رقص اذربایجانی و اشاعهی جعلیات دوران استالینی به اسم فرهنگ اذربایجان. در اینجا آنچه نابود میشود اتفاقا فرهنگ واقعی آذربایجان است. فیالمثل، به اسم زبان ترکی، لهجهی مهندسیشده در باکو به اسم زبان معیار ترویجشده و شعر و ادبیات ترکی اصیل آذربایجان، نظیر آثار ترکی شهریار تحقیر میشود و همهی اینها با بودجهی سیستم رسمی کشور انجام میشود…
از سوی دیگر، دولت برای دستآوردسازی، میپذیرد که مجموعهای از برنامههای نمایشی و برساخته را بهعنوان «احیای هویت آذربایجان» معرفی کند تا موردتایید همان شبکهی اجتماعی قرار گیرد؛ اینجاست که میبینیم تومور درحال پیشروی است…
خطرناکترین مرحله: پانترکیسم با نقاب انقلابی
اما شاید پیچیدهترین بخش ماجرا، ظهور جریاناتی باشد که میکوشند عناصر پانترکیستی را با ادبیات انقلابی، ضدامپریالیستی یا حتی مذهبی درهم آمیزند. این جریانها برای آنکه در فضای رسمی مشروعیت پیدا کنند، از انقلاب، مقاومت، عدالت، مبارزه با غرب و دفاع از مستضعفان سخن میگویند؛ اما همزمان نوعی روایت هویتی تولید میکنند که در آن «ایرانیبودن» در کلیدواژهی ایرانشهری، مساوی با «پهلویبودن» معرفی میشود.
این تکنیک از نظر گفتمانی بسیار مؤثر است و گویا بهشکلی کاملا هوشمندانه طراحی شده، زیرا اگر بتوان «ایرانگرایی» را به «شاهگرایی» و «ایراندوستی» را به «پهلویگرایی» تقلیل داد، آنگاه کافیست مخاطب با سلطنت مخالف باشد تا ناخودآگاه از مفهوم ایران نیز فاصله بگیرد.
این یک دوگانهی کاذب و طراحی شده در تاریکخانهی استعمار است. ایران نه با یک خاندان سیاسی آغاز شده و نه با پایان یک سلسلهی تاریخی پایان مییابد. ایران مفهومی بسیار کهنتر و پیچیدهتر از دولتهای معاصر و خاندانهای سیاسی است. فردوسی، حافظ، سعدی، مولانا، نظامی، ابنسینا، فارابی، خواجهنصیر، صفویه، مشروطه و هزاران مؤلفهی دیگر را نمیتوان در چارچوب «پهلوی» تعریف کرد. بنابراین، اگر کسی بگوید «ایرانگرایی یعنی پهلویگرایی»، عملاً یکی از مهمترین ظرفیتهای هویتی جامعه ایران را به یک مناقشهی سیاسی معاصر تقلیل داده است.
از سویدیگر، اگر کسی با استفاده از همین دوگانه نتیجه بگیرد که مخالفت با پهلوی مساوی با بیاعتنایی به ایران است، در واقع بهشکل معکوس همان پروژهای را پیش میبرد که میخواهد هویت ایرانی را از مخاطب سلب کند.
کارد به استخوان رسیده است!
کارد پانترکیسم به استخوان رسیده است؛ اگر سیستم سیاسی به تعریفی دقیق و بهروزشده از این پانترکیسم جدید یا پروسهی حرکتی جدید پانترکیسم نرسد و اگر شبکهی عصبی خود را توجیه نکند، فروپاشی حتمیست. ساختار فرهنگی ایران هر دشمن خارجیای را شکست میدهد؛ اما این پانترکیسم ویروسی، شکلی منحصربهفرد از دستاندازی به ایران را انجام میدهد که در تاریخ سابقه نداشته است. مطالبه، صرفا برخورد با یک تاتر و یک کارگردان و یا یک شاعر نیست. باید ورودیها و گلوگاههای نفوذ پانترکیسم، از نمایندگان مجلس و سیاستمداران ناخردمند و گرسنهی رای گرفته تا شبکهی تحلیلگران و فعالان این جریان که تولید انبوه تحلیل برای سیستم میکنند، مسدود شوند… و این مهم جز با فهم ابعاد و تمهیدات پیچیدهی این پدیدهی جدید امکانپذیر نیست؛ اما گویا مشکل همانا عزم فهم مسئله است.