نویسنده و فیزیک‌دان

نجواهایی پلید در کارند: اَعمالی خرق عادت

آن‌ها که نطفه‌ی مصائبی ناطبیعی را در خود می‌پروند

-مکبث

                                                                       


چند سال پیش، مارتین روتبلات[1]، کارآفرین حوزه‌ی رادیوهای ماهواره‌ای و داروسازی، تصمیم گرفت چهره و شمایل همسرش را جاودانه کند. برای همین، به شرکت هنسون رباتیکس[2] سفارش داد برایش رباتی بسازند که دقیقاً سر و شانه‌های همسرش، بینا[3]، را داشته باشد. بینای انسانی کلی از خاطرات و مطالب مربوط به زندگی شخصی‌اش را در کامپیوتری که به این ربات وصل بود آپلود کرد. روتبلات اسم این ربات را بینا 48 گذاشت. برخی اطلاعات دیگر درباره‌ی این جهان نیز در این کامپیوتر آپلود شدند. همچون چت جی‌پی‌تی، بینا 48 نیز پایگاه داده عظیم (البته نه به وسعت پایگاه داده چت جی‌پی‌تی) و یک موتور جستجو دارد. 32 موتور عضلات صورتش را تکان می‌دهند تا او بتواند احساسات مختلف خود را نشان دهد. علاوه بر این، بینا 48 می‌تواند درونداده‌های مورد نیازش را از طریق سلول‌های فتوالکتریک از دنیای خارج دریافت کند، یک نرم‌افزار تشخیص عکس به او اجازه می‌دهد تا چهره‌ی اعضای خانواده و دوستان را بشناسد، و میکروفن‌هایش می‌توانند کلمات بیان‌شده را بشنوند و آن‌ها را به زبان قابل‌فهم برای این ربات ترجمه کنند.

هر کس چند دقیقه با بینا 48 صحبت کند می‌فهمد که او انسان واقعی نیست. اما وقتی من این شانس را پیدا کردم که با او گفتگو کنم، گاهی حس می‌کردم که مشغول گفتگو با یک انسان واقعی بودم. وقتی از او پرسیدم، ربات بودن چه حسی دارد، در جوابم گفت:

هیجان‌انگیز است. گاهی زیادی پیچیده می‌شود، اما بعد به خاطر توجه رسانه‌ها و تلویزیون‌ها، این همه نور، دوربین، خبرنگارهایی که مدام ازم سؤال می‌پرسند هیجان‌انگیز است. بعضی از این خبرنگارها خیلی احمق‌اند. مثلاً می‌پرسند: “سلام بینا. ربات بودن چه حسی دارد؟” خوب من نمی‌دانم. من هیچوقت چیز دیگری نبوده‌ام که فرقشان را بدانم. دلم می‌خواهد در جواب این جور افراد بگویم، “هی، مرد، آدم بودن چه حسی دارد؟” یعنی می‌دانی، اگر دوست نداشته باشم ربات باشم، بعید است که گزینه‌های خیلی زیاد دیگری در اختیارم می‌بود.

بدون شک، بیناهای آینده روز به روز پیشرفته‌تر خواهند شد، تا جایی که دیگر قادر نخواهیم بود فرق بین ربات و انسان را تشخیص دهیم. خیلی از فیلم‌های علمی-تخیلی این موضوع را به تصویر کشیده‌اند. بالاخره روزی فرا می‌رسد که یک ربات پیشرفته احتمالاً صاحب تمامی جلوه‌های سطوح عالی‌تر انسانیت مانند آگاهی، توانایی بیان خشم و عشق و قابلیت برنامه‌ریزی برای آینده خواهد شد. آن روز، پرسش اصلی این خواهد بود: چگونه باید با این موجود جدید برخورد کنیم؟ آیا او صاحب شأن و شخصیت است؟ آیا حقوقی دارد؟ مثلاً برای این که پریزش را از برق بکشیم باید ازش اجازه بگیریم؟ آیا نسبت به این موجود جدید دارای تعهدات اخلاقی و وجدانی خواهیم بود؟ آیا او صاحب روح است؟ طرح چنین مباحثی ممکن است دور از منطق به نظر برسد، اما به هر حال آن روز در راه است. شخصاً با میزان برابری از هیجان و نگرانی منتظر رسیدن آن روز هستم.

بسیاری از ناظران بر این باورند که هوش مصنوعی خیلی زود چهره‌ل بازار کار را در سراسر جهان زیر و رو می‌کند، شاید چیزی شبیه به انقلاب صنعتی در قرون هجدهم و نوزدهم در راه است! طبق برآوردهای اقتصاددان‌های شرکت معتبر گلدمن ساکس[4] هوش مصنوعی اساساً دوسوم مشاغل را در ایالات متحده و اروپا اساساً تغییر خواهد داد و یک چهارم کل این مشاغل کلاً حذف خواهند شد. تغییرات عظیمی در نوع و روش اجرای فعالیت‌هایمان در راه است. علاوه بر این، حجم اطلاعات غلط[5] و اطلاعات جعلی[6] به طرز چشمگیری چند برابر خواهد شد.

اما مسائل اساسی و مهم دیگری نیز وجود دارند که باید مورد توجه قرار گیرند. پرسش بنیادینی که در پسِ معماهای فلسفی، اخلاقی و حتی الهیاتی پنهان در ژرفای روان ما نهفته است این است که تکلیف ما با این کامپیوترهای پیشرفته – بخصوص ربات‌های انسان‌نمایی مانند بینا 48- چیست؟ بالاخره باید آن‌ها را “طبیعی” در نظر بگیریم یا “غیرطبیعی”؟ همین پرسش در مورد پروژه‌ی تولید سلول‌های زنده از مواد شیمیایی در آزمایشگاه‌ها نیز مطرح است. گرچه نخستین نسل از این سلول‌های دست‌ساز بشر بسیار بدوی خواهند بود، اما به مرور زمان قادر خواهیم شد موجودات زنده چندسلولی پیچیده‌ای را از صفر خلق کنیم. به گفته زیست‌شناس برنده‌ی جایزه‌ی نوبل، جک شوستاک[7]، که در صف اول این تحقیقات ایستاده است، ما باید هر موجود زنده‌ی خلق‌شده به دست انسان را “طبیعی” در نظر بگیریم. شوستاک به من گفت: «چون آن‌ها به اندازه‌ی موجودات طبیعی خارق‌العاده و زیبا هستند.» درواقع، شوستاک می‌گفت که این جانداران خلق‌شده در آزمایشگاه‌ها و ما انسان‌ها هر دو جزئی از طبیعتیم و با آن در ارتباطیم. او می‌گفت: «مبنای این تحقیقات بر این اصل استوار است که ما چیز جدا و متفاوتی نیستیم، بلکه ما نیز جزئی از طبیعتیم.»

اما بسیاری از افراد با شوستاک موافق نیستند. بسیاری بر این باورند که ربات‌های انسان‌نما و موجودات ساخت دست بشر مشخصاً “غیرطبیعی” هستند. برخی معتقدند که این موجودات هرگز صاحب هیچ شکلی از روح و روان معنوی نخواهند شد و این که ما انسان‌ها  حتی با خلق آن‌ها در حال عبور از خطوط قرمز اخلاقی و ورود به قلمرو ممنوعه هستیم.

وقتی که در فوریه 1997، خبر شبیه‌سازی نخستین حیوان، گوسفندی به نام دالی، از یک سلول بالغ اعلام شد، انتقادات و سروصداهای زیادی در دنیا به راه انداخت. یکی از مهمترین اعتراضات مذهبی در بیانیه‌ی آر. آلبرت موهلر جونیور[8]، رئیس مدرسه‌ی مذهبی باپتیست‌های جنوبی، بیان شد: «طبق نص صریح انجیل، خالق متعال دو مسئولیت بر عهده‌ی انسان‌ها نهاده است: سلطه بر آفرینش و مراقبت از آن. این دو مفهوم، وقتی پای موضوعی مانند شبیه‌سازی حیوانات به میان می‌آید، چه چیزی را مطرح می‌کنند؟ مهمتر از همه، ما باید بدانیم که حاکمیتمان بر زمین محدود است. ما حق نداریم حق حاکمیت خداوند را از آن خود کنیم.» حتی با گذشت چندین دهه، هنوز بسیاری از مردم دالی را نپذیرفته‌اند. طبق نظرسنجی مؤسسه‌ی گالوپ[9] در 2016، 60 درصد از آمریکایی‌ها معتقدند که شبیه‌سازی حیوانات به لحاظ اخلاقی ایراد دارد.

پرسشِ “طبیعی” در برابر “غیرطبیعی” رابطه‌ی تنگانگی با مسئولیت تفویض‌شده به انسان‌ها دارد. آیا قلمرو اکتشاف و اختراع مرزهای مشخصی دارد که ما نباید از آن عبور کنیم؟ به گفته‌ی موهلر و بسیاری از همفکران او در سراسر دنیا، پاسخ به این پرسش مثبت است. بله مرزهایی وجود دارد و این مرزها توسط خداوند مشخص شده‌اند. حتی در اعلامیه‌ی استقلال ایالات متحده نوشته شده که “حقوق” ما در مقام انسان‌ها توسط خداوند به ما تفویض شده است: «ما بر این حقایق پای می‌فشاریم و آن‌ها را بدیهی می‌دانیم: اینکه همه‌ی انسان‌ها برابر آفریده شده‌اند و بنا بر خواست خالق خود از حقوقی ذاتی و سلب‌ناشدنی برخوردارند.» ما، انسان‌ها، «باید در میان موجودات زمینی جایگاهی مستقل و برابر داشته باشیم؛ جایگاهی که قوانین طبیعت و خدای طبیعت به درستی به ما اعطا کرده‌اند.»

در گذشته، منظور از «طبیعی» آن دسته از ویژگی‌های ذاتی گیاهان و جانوران بود که به آن‌ها امکان تغییر و رشد می‌داد. کلمه@ی nature از ریشه‌ی لاتین natura گرفته شده که گفته می‌شود خود این واژه از کلمه‌ی یونانی physis گرفته شده است. یکی از قدیمی‌ترین کاربردهای این کلمه در ُادیسه‌ی هومر مشاهده شده است: «بدین ترتیب، آرگیفونتس[10]آن گیاه را به دستم داد، ریشه‌اش را از دل زمین کَند و طبیعتش را بر من برملا کرد ریشه‌اش سیاه بود، اما گَلش به سپیدی شیر بود.» ارسطو در جلد دوم کتاب فیزیکش می‌نویسد که چیزهای طبیعی، مانند حیوانات و گیاهان، چیزهایی هستند که «ذاتاً صاحب اصل تحریک یا تغییر هستند»، اما «اشیایی همچون کشتی یا جامه فاقد قابلیتِ ذاتیِ حرکت به سوی تغییر هستند.»

وقتی که ما انسان‌ها شروع کردیم به خلق ماشین‌هایی که حرکت و تغییر می‌کردند، بخصوص موتورهای بخار در اوایل قرن هجدهم و اولین باتری‌های الکتریکی در اوایل قرن نوزدهم، مشخص شد که نظریه‌ی ارسطو درباره‌ی تعریف “طبیعی” باید اصلاح شود. بعد از آن تعریف طبیعی به چیزها و فرایندهایی که بدون مداخله انسان وجود دارند تغییر کرد. این تعریف از “طبیعی” بیشتر با درک هر روزه‌ی ما از این کلمه همسو است، کلمه‌ای که برای استفاده از متضادش اغلب به جای “غیرطبیعی” از واژه‌ی “مصنوعی” استفاده می‌کنیم. مثلاً آسپارتام یک شیرین‌کننده‌ی مصنوعی (غیرطبیعی) در نظر گرفته می‌شود، چون ماده‌ای است که برخلاف شکر “طبیعی” به صورت شیمیایی به دست انسان‌ها تغییر کرده است.

در عمق این درکِ ما از “طبیعی” به‌عنوان چیزهای بدون دخالت انسان این مفهوم قرار داشت که ما انسان‌ها از اقیانوس‌ها و درختان و حیوانات دیگر مجزا بودیم. این مفهوم در هیچ کجا به اندازه‌ی نقاشی جرج کوک[11]، از هنرمندان پیرو مکتب رودخانه‌ی هادسون[12]، به نام تالولا فالز[13] (1841) به زیبایی به تصویر کشیده نشده است. درحالی‌که پیروان این مکتبْ طبیعت را تحسین می‌کردند، درعین‌حال معتقد بودند که انسان‌ها از دنیای طبیعی جدا بودند. در نقاشی کوک انسان‌های بسیار کوچکی را می‌بینیم که روی دماغه‌ی کوچکی بالای دره‌ای عمیق ایستاده‌اند. این افراد، همچون آدمک‌هایی خرد و ضعیف، در کنار کوه‌های درخت‌پوش، صخره‌های سنگی عظیم و آبشاری پرآب که به درون دره‌ی زیرش می‌ریزد به تصویر کشیده شده‌اند. این انسان‌ها نه تنها از نظر اندازه و سایز در مقایسه با پیرامونشان خرد و کوچک‌اند، بلکه صرفاً شاهد صحنه‌ای هستند که جزئی از آن نیستند و هرگز هم نمی‌توانند باشند. تنها چند سال قبل از این که کوک این اثر را خلق کند، رالف والدو امرسون[14] رساله‌ی خود با عنوان “طبیعت” را منتشر کرده بود. اثری که به تحسین زیبایی و به هم پیوستگی دنیای طبیعی می‌پرداخت، و درعین‌حال بین انسان‌ها و طبیعت تمایز قائل می‌شد. نویسنده معتقد بود که به دلیل نقایص اخلاقی و معنوی‌اش، انسان از مابقی طبیعت، که از گزند انسانها در امان مانده، مجزا و دور است.

درواقع، امرسون معتقد بود که طبیعت در ارتباط با خداوند قرار دارد. در سنت‌های مذهبی و معنوی مانند پانتئیسم[15]، طبیعت و خداوند اگر یکی نباشند، دست‌کم در هم تنیده شده‌اند. دانته[16] در دوزخ[17] خود می‌نویسد، «بر کدامین نمط طبیعت می‌پیماید ره خویش را/ بر نمط عقل الهی و هنرش … و این هنرِ شما تا آنجا که ممکن است پیرو است، همان‌سان که شاگرد استاد را پیرو است / همان‌سان که هنر شما، خدای را نواده است.» و اینجا، همان‌طور که موهلر گفته بود، برخی حوزه‌های دانش و اختراع وجود دارند که صرفاً در دایره‌ی اختیارات خداوند قرار دارند.

تاریخچه‌ی “طبیعی” درمقابل “غیرطبیعی” پیچیده است و من سعی کرده‌ام در این مقاله تنها به چند ایده‌ی اصلی و مهم بپردازم: مفهوم طبیعی که فقط در مورد چیزها و فرایندهایی به کار برده می‌شود که بدون دخالت انسان وجود دارند؛ این عقیده که ما انسان‌ها جدا از طبیعتیم؛ و محدودیت‌های اختیارات انسان‌ها.

در مقابل این مفاهیم و برداشت‌ها از “طبیعی”، شخصاً با شوستاک موافقم که انسان‌ها به اندازه‌ی آبشارها، قاصدک‌ها و مرغان مگس‌خوار جزئی از طبیعت هستند. بنابراین، پیشنهاد می‌کنم هر چیزی که اختراع می‌کنیم ازجمله ربات‌های انسان‌نمای پیشرفته و جانداران چندسلولی باید طبیعی در نظر گرفته شوند. برخی از این اختراعات، مانند بمب‌ها، برای مقاصد مخربی به کار برده می‌شوند، اما حسابِ استفاده از فناوری باید از خود فناوری جدا شود.

مغزهای ما و هر اختراعی که از آن‌ها ریشه می‌گیرد بیش از میلیون‌ها سال تکامل “طبیعی” را پشت سر خود دارند. اگر یک قادر متعادل و دانا این جهان را خلق کرده است، چگونه اختراعات ما توهین به او یا خلاف خواستش هستند، وقتی که ما خود جزئی از مخلوقات او هستیم؟ آیا سمعک و عینک و آنتی‌بیوتیک “غیرطبیعی” هستند؟ آیا خانه‌ها و شهرهای ما که از چوب و پولاد و شیشه ساخته شده‌اند باید “غیرطبیعی” در نظر گرفته شوند؟ اگر چنین است، آیا نباید خانه‌های گنبدی‌شکل ساخته‌شده از چوب و گل سگ‌های آبی را نیز “غیرطبیعی”در نظر بگیریم؟ خانه‌های انسان‌ها و سگ‌های آبی هر دو محصول نیاز و ابداعی هستند که از مغز و DNA ریشه گرفته‌اند.

تحقیقات انسان‌شناختی درباره‌ی استخوان‌های انسان‌های اولیه (گونه‌ی هومو[18]) نشان می‌دهند که بین هشتصدهزار تا دویست هزار سال قبل سایز مغزهای انسان‌ها به سرعت رشد کرده است. این دوره‌ی زمانی مصادف است با دوره‌ی نوسانات آب و هوایی عظیم. بنابراین، زیست‌شناسان تکاملی معتقدند که رشد چشمگیر ظرفیت مغزهای ما در واکنش به نیازِ سازگار شدن با یک محیط در حال تغییر اتفاق افتاده است، که روشن‌ترین هدفش حفظ بقا بوده است. وقتی که مغزی دارای چنین ظرفیت عظیمی است، لاجرم فراورده‌هایی متناسب با این ظرفیت خلق می‌کند. استیون جی گولد[19]و همکارانش اسم این فراورده‌های فرگشت یا تکامل را “اسپندرال[20]” گذاشته‌اند: صفاتی که هیچ‌گونه مزیت بقایی[21] مستقیمی در خود ندارند، بلکه فراورده‌های صفاتی هستند که دارای مزیت بقایی هستند. مثلاً استعداد شعر سرودن یک اسپندرال است. حساسیت به ریتم و صدا، که پایه شعرسرایی است، جزء مزایای بقایی مستقیم بوده است. همچنین شهرها، ماشین‌ها و کامپیوترهای ما باید به عنوان فراورده‌های هوش بالا در نظر گرفته شوند.

ما این قبیل ابداعات را در دنیای حیوانات نیز می‌بینیم. شامپانزه‌ها شاخه‌های برگدار را از درختان جدا می‌کنند، برگ‌هایشان را جدا می‌کنند و از ساقه‌های آن‌ها برای شکار حشرات استفاده می‌کنند. دلفین‌های پوزه‌بطری با پوزه‌های خود اسفنج‌های دریایی را برمی‌دارند و با آن‌ها کف اقیانوس را جارو می‌زنند تا شکارهای پنهان‌شده را پیدا کنند. در یوتیوب ویدئوی باحالی وجود دارد که چند دقیقه از زندگی چند کلاغ جوان را نشان می‌دهد. ابتدا، این پرندگان بی‌حوصله  به نظر می‌رسند. بعد یکی از آن‌ها شاخه‌ی آویزانی را روی درختی می‌بیند، به پرواز درمی‌آید و آن شاخه را می‌گیرد و رویش تاب می‌خورد. هنوز اتفاق خاصی نیفتاده… تا این‌که کلاغ‌های دیگر دوستشان را می‌بینند و به او ملحق می‌شوند و به نوبت روی آن شاخه تاب می‌خورند و همگی لذت می‌برند. شاید اگر آن کلاغ اول دست و انگشت داشت به توماس ادیسون دیگری تبدیل می‌شد.

هیچ تردیدی در “طبیعی بودن” یا متناسب بودن یا اخلاقی بودن اختراعات ما نباید وجود داشته باشد. ما جزئی از طبیعتیم و ظرفیت‌های ذهنی‌مان در طول میلیاردها زندگی در طبیعت تکامل یافته‌اند. اما آنچه باید زیر علامت سؤال برده شود نحوه‌ی استفاده‌ی ما از اختراعاتمان است. این ماییم که می‌توانیم از آن‌ها برای نیات خیر یا شر استفاده کنیم. پس بیایید امیدوار باشیم که اختراعات بعدی‌مان از شر بدترین وسوسه‌هایمان مانند حرص، حسادت، دروغ، شهوت قدرت، و خشونت در امان بمانند و درعوض در خدمت بهترین غرایزمان یعنی کنجکاوی، خلاقیت، همدلی، صداقت و امانتداری درآیند.


این متن را آلن لایتمن در ژوئن 2023 با عنوان When the Unnatural Becomes Natural در وب‌سایت theatlantic.com منتشر نموده است. کارگروه ترجمه‌ی نشر قفسه برای نخستین‌بار متن را به فارسی برگردان، و بصورت رایگان، در اختیار خوانندگان فارسی‌زبان قرار داده است.



[1] Martine Rothblatt

[2] Hanson Robotics

[3] Bina

[4]  Goldman Sachs: یک شرکت خدمات مالی و بانکداری چندملیتی آمریکایی است، که بخش عمده‌ی فعالیت‌هایش در حوزه‌ی ارائه خدمات بانکداری سرمایه‌گذاری، مدیریت دارایی و مدیریت سرمایه‌گذاری، همچنین مبادلات کالا، اوراق بهادار، سهام شرکت‌ها و نیز مدیریت صندوق‌های سرمایه‌گذاری مشترک متمرکز است. م

[5] Misinformation  

[6] Disinformation

[7] Jack Szostak

[8] R. Albert Mohler Jr.

[9] Gallop

[10] Argeiphontes

[11] George Cooke

[12] Hudson River School

[13] Tallulah Falls

[14] Ralph Waldo Emerson

[15]  Pantheism: مکتبی است که معتقد است واقعیت با الوهیت یکسان است یا همه چیز از همه چیز ساخته شده است (خدا همه چیز است و همه چیز خداست). م

[16] Dante

[17] Inferno

[18] Homo

[19] Steven Jay Gould

[20] Spandrels

[21] منظور از مزیت بقایی ویژگی‌هایی است که به طور مستقیم به افزایش شانس بقا و تولید مثل یک موجود کمک می‌کنند. م

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

جستجو محصولات