من زنی ۲۷ سالهام و در آپارتمانی اشتراکی در لندن زندگی میکنم و حرفهای زیادی درباره کاناپهام دارم. این کاناپه را دقیقاً مثل خود آپارتمانم از صاحبخانه اجاره کردهام و حالا از هر دو بیزار شدهام. میتوانم در مورد میزان زبری و بیروح بودن این کاناپهی کذایی ساعتها حرف بزنم، ولی کمردردِ مزمنِ ناشی از نشستن رویش مسئله مهمتری است. هر روز که روی این کاناپه مینشینم یادم میافتد که راحتی هزینه دارد، اما ناراحتی هم بیهزینه نیست. اجارهبهای ماهیانهی این آپارتمان حدود ۲۰۰۰ پوند است. کل فضای اتاقم با یک تخت، یک پکیج دیواری و یک میز پاتختی پر شده، و دیگر جایی برای میز قهوهخوریای که از بازارچهی دستدومفروشی دالستون[1] خریدهام یا گرامافونی (به همراه صفحههایش) که از پدربزرگم به ارث بردهام باقی نمانده است. (خوب، اگر من بَرَش نمیداشتم، یکی دیگر بلندش میکرد!)
مارک فیشر در کتاب ارواح زندگی من[2]مینویسد: «خانه جایی است که احساسات و تجربیات گذشتهات در آن جاریاند. و اینها همواره رویت تأثیر میگذارند و در جدال با تو پیروز میشوند.» پکیجم شبها یکریز غرغر میکند. تمام روز حس میکنم کاناپهام یواشکی مدام دور و برم پرسه میزند. لکههای نم روی دیوارها مرا به یاد چهرههای غمگین سیاهقلمهای فرانک آرباخ[3] میاندازند. همین به تازگی اولین رمان رویشین لانگان[4] به نام میخواهم به خانه بروم، ولی خانه همینجاست[5] را خواندهام، که در آن نویسنده از بحران اجارهنشینی در لندن بهعنوان پسزمینهی داستانی فراطبیعی، که بیش از حد اتفاقافتادنی به نظر میرسد، استفاده میکند. در توضیح پشت جلد کتاب این طور نوشته شده: «آنیا باید از زندگیاش راضی باشد، او به تازگی با الیوت به خانهی جدیدی نقل مکان کردهاند. آپارتمان جدیدشان در محلهای مرفه، در میان انبوهی از باشگاههای یوگا و فروشگاههایی که میوه و سبزیجات ارگانیک میفروشند، قرار دارد. آنها حتی یک باغچه هم دارند، اما از همان لحظهای که پای به خانه جدید میگذارند، آنیا نمیتواند از این حس رهایی یابد که یک جای کار آن خانه میلنگد.»
این «لنگیدن»، طیف گستردهای از اتفاقات را پوشش میدهد:
انگار آن خانه همیشه خالی و ساکت بود، انگار همیشه منتظر آمدنش بود. توگویی هر گوشه و کنارش به او خیره میشد، قضاوتش میکرد و به شکلگیری جوی مشوش دامن میزد. وسط اتاقهایی پر از خرتوپرتهایش میایستاد، اما هنوز نمیدانست چطور باید میان آنها زندگی کند. برای اینکه کاری کرده باشد، روکش مخمل قرمز کاناپهای که مال خودشان نبود را درآورد، با اخم به لکههایش نگاهی کرد و بعد یادش آمد که هنوز هیچ مواد شویندهای ندارند، پس روکش را روی تخت انداخت تا بعداً به خدمتش برسد. در تمام این مدت، نتوانسته بود از این احساس خلاص شود که یکی موقع انجام کارهایش داشت نگاهش میکرد.
در شهر لندن عرضهی منزل مسکونی کم و تقاضا بالاست. افراد برای دریافت خانههای دولتی رایگان باید بیش از ده سال در صف انتظار بمانند. خانههایی که گرد و غبار و نم مخرج مشترک همگیشان است. حتی اگر ارواحی که در این خانهها در به در هستند را نادیده بگیریم، باز هم اجارهنشینی در لندن خودش یک داستان وحشتناک است. داستانی که باز هم همیشه برندهاش خانه است.
من هشت سال پیش برای تحصیل در رشته عصبشناسی کالج دانشگاهی لندن (UCL) به این شهر آمدم. از آن زمان تاکنون، اجارهها تقریباً دو برابر شده، ولی متراژ محل زندگیام تغییری نکرده است. هر چه سنم بالاتر میرود و جثهام بزرگتر میشود، بیشتر میفهمم که آن رشدی که با گذر زمان انتظارش را داشتم، حالا تقریباً ناممکن به نظر میرسد. نسل من مدام در حال دویدن است، اما اصلاً جلو نمیرود.
پنج سال اولی که در لندن بودم در خانههایی اشتراکی زندگی میکردم که حتی کاناپه هم نداشتند. سال ششم را روی کاناپهها گذراندم، درواقع انگار داشتم از خانهای به خانهای دیگر در این شهر موجسواری میکردم. چند هفتهای روی کاناپهای در یک خانهی سهطبقه در کنتیشتاون[6] خوابیدم، که مال پدر و مادر یکی از دوستانم بود. آن کاناپه الشکل و به طرزی باورنکردنی راحت بود. مدتی هم روی کاناپهای در کنینگتون[7] خوابیدم؛ یک مبل چسترفیلد چرمی که برای دو نفر طراحی شده بود. بس که دراز بودم پاهایم همیشه از لبهاش آویزان بود. و بعد کاناپهای نصیبم شد که متعلق به دوستم و سگش بود. البته بیشتر متعلق به سگش بود تا دوستم. و شاید هم بیشتر متعلق به هر دوی آنها بود تا به من. آن سگ مثل یکی از این قلچماقهای دم در کلوبهای شبانه، تمام شب پشت در اتاقم عوعو میکرد. هر صبح دوستم، خیلی جدی، ازم میپرسید: «خوب خوابیدی؟»
آخرین جایی که در آن زندگی کردم، اتاقی در طبقهی بالای آپارتمانی مشرف به همپستد هیث[8] بود. آپارتمانی که در حال بازسازی بود. هیچ مبل و اثاثیهای نداشت. نه دوشی، و نه حتی درِ ورودی. اما یک بالکن داشت با یک ویوی ابدی به لندن. چندرغاز پولی که داشتم هم بعد از مدتی تمام شد. برای همین چند هفتهای را هم در آپارتمان بیدر و پیکری سپری کردم، تشک بادی، چراغ مسافرتی و کولهپشتیام را داخل کمدی در شیروانی گذاشتم و هر روز صبح پیش از آمدن کارگرها رأس ساعت هفت، از خانه بیرون میزدم. درست وقتی توانستم بهاندازهی پیشپرداخت و اجارهی ماه اول خانهی جدیدی برای خودم پول پسانداز کنم، از دوچرخه افتادم و پایم شکست. سرآخر برگشتم خانهی مادرم، و چون نمیتوانستم از پلهها بالا بروم، دوباره به کاناپه پناه بردم.
الان دو سال است که در خانهی فعلیام زندگی میکنم و دوست دارم یک سال دیگر هم تمدیدش کنم. کمی تزئینش کردهام. هفتهی پیش ایمیلی بدین مضمون به دستم رسید «آقای فلانی (صاحبخانه) خواهان افزایش اجارهی ماهیانه است. این تصمیم غیرقابل مذاکره است و شما هفت روز فرصت دارید که بگویید آیا مایل به تمدید قرارداد هستید یا خیر.» وقتی با مشاور املاک صحبت کردم، گفت صاحبخانه دوست دارد که من آنجا بمانم.
چه گزینههایی پیش رو دارم؟ میتوانم دنبال جای ارزانتری بگردم، ولی تمام سایتهای اجاره مسکن را زیر و رو کردم، و اوضاع اصلاً خوب نیست. مهاجرت به شهر دیگر چطور؟ منچستر؟ لیورپول؟ اما محل کارم در لندن است. میتوانم بروم به حومهی شهر؟ (هزینهی رفتوآمد را هم باید در نظر گرفت.) کشور دیگر؟ شنیدم برلین هنوز مقرونبهصرفه است. (کلاً قید همه چیز را بزنم؟) میتوانم دوباره برگردم پیش مادرم. (سلامی دوباره، کاناپهی عزیز.)
در ۲۷ سالگی، همسن و سالهای من مثل سلولی در حال تقسیم میتوز هستند. هر کداممان در مرحلهای متفاوت از چرخهی زندگی قرار داریم، با شرایطی کاملاً نابرابر. بعضی برگشتهاند پیش والدینشان. بعضی دارند خانهی اولشان را میخرند.
یکی از دوستانم اخیراً خانهای در جنوب لندن خریده. والدینش کمکش کردند، که اصلاً اشکالی ندارد، اما راستش اصلاً دوست ندارم مادرم با سلیقه خودش خانهام را دیزاین کند. من به باقیماندهی سالهای جوانیام فکر میکنم. شاید چیزی که تجربهاش میکنم، در کنار کمردرد مزمن، درگیری با کاناپههای جور واجور، و عذاب اجارههای صعودی، شاید نوعی مقاومت نسلی در برابر بزرگشدن است. اما چقدرِ این مصائب تقصیر من است؟
[1] Dalston
[2] Ghosts of My Life
[3] Frank Auerbach
[4] Róisín Lanigan
[5] I Want to Go Home but I’m Already There
[6] Kentish Town
[7] Kennington