ادبیات و سینما؛ دو بال پرواز خیال انسان مدرن

6 دقیقه

مترجم و روزنامه نگار

از روزی که ژرژ ملی‌یس فرانسوی در سال 1902 با اقتباس از رمان “سفر به ماهِ” ژول ورن اولین اقتباس سینمایی شناخته‌شده‌ی سینما را در قالب یک فیلم 14 دقیقه‌ای ساخت تا به امروز که اُکتای براهنی با ردیف کردن یک لشگر رمان در پایان اثر سه ساعته‌اش (“پیرپسر”) ادعای اقتباس از آن‌ها را دارد همواره بحث بر سر این بوده که فیلمساز تا کجا حق دارد به اثر ادبی وفادار باشد و یا در آن دخل و تصرف کند.

فرانسیس فورد کاپولا صاحب بهترین و بزرگترین اقتباس سینمایی تاریخ (فیلم “پدرخوانده” با اقتباس از رمانی به همین نام نوشته‌ی ماریو پوزو)، البته به زعم نگارنده، می‌گوید: «فیلم هیچ‌گاه نمی‌تواند داستان کتاب را به‌طور کامل بازگو کند، اما می‌تواند روحش را به تصویر بکشد.» در این جمله‌‌ی کاپولا یک اعتراف تلویحی وجود دارد و آن هم این است که دنیای سینما با تمام امکاناتی که دارد اعم از بازیگران خوش‌سیما و کاربلد، امکانات چهره‌پردازی، جلوه‌های ویژه، دکوپاژهای هنری و فنی و حتی امروزه هوش مصنوعی بازهم فرسنگ‌ها فاصله دارد تا رسیدن به آنچه از ادبیاتی، که تنها ابزارش قلم و ذهن خلاق نویسنده است، برمی‌آید. در تائید این ادعا ویرجینیا وُلف، نویسنده‌ی توانمند انگلیسی، گفته است: «وظیفه‌ی سینما صرفاً به تصویر کشیدن آن چیزی است که ذهن یک نویسنده خلق کرده است.» به عبارت دیگر، ولف اعتبار عنصر خلاقیت، به مفهوم خلق کردن از نیستی و عدم، را صرفاً به پای ادبیات می‌نویسد و سینما را صرفاً ابزاری می‌داند برای به تصویر کشیدن آنچه در ذهن نویسنده خلق شده است.

بنابراین، اگر ادبیات و سینما را دو بال پرواز عنصر خیال بشر مدرن بدانیم، این ادبیات است که دست بالا را دارد و هر جا که فیلمساز به اثر مادر وفادارتر بوده و از دخل و تصرف در آن اثر اجتناب کرده، فیلمی که در پایان ساخته شده اثر قابل دفاع‌تری بوده است. گاهی ادبیات حتی پای را از این هم فراتر می‌گذارد و چیزی خلق می‌کند که سینما هرگز قادر نیست آن را به تصویر بکشد و اصرار به این هم‌آغوشی درنهایت منجر به فاجعه‌ای می‌شود که پایانی جز آوار شدن تمام خاطرات و خیالات خوب آن اثر ادبی ماندگار در ذهن هوادارانش ندارد؛ مصداقش را از همین سالی که گذشت وام می‌گیرم؛ آنجا که نتفلیکس با ساختن سریالی از شاهکار ادبیات سورئال جهان، «صد سال تنهایی» به سال‌ها رویابافی سینمابازها و ادبیات‌دوست‌ها برای تماشای این اثر جاویدان گابریل گارسیا  مارکز کلمبیایی روی پرده‌ی نقره‌ای پایان داد.

اما این ترازو همواره به سوی ادبیات سنگین نبوده و مثل هر عرصه‌ی دیگری در  این جهان استثناهایی هم وجود داشته‌اند. فیلمسازهای نابغه و خوش‌قریحه‌ای که با اقتباس از یک اثر ادبی و اِعمال خلاقیت‌های منحصربه فردشان آن اثر ادبی را تا ابد از آن خود کرده‌اند، به‌طوری‌که امروز آن اثر بیشتر با نام آن فیلمساز شناخته می‌شود تا نویسنده‌ی رمان. نمونه‌ی شاخصش استنلی کوبریک است که نشان داد تغییرات خلاقانه می‌توانند اثر سینمایی را مستقل و در عین حال مرتبط با رمان نگه دارد. امروز شاید کمتر کسی بداند که خالق اثر “درخشش” استیون کینگ معروف است، چراکه کوبریک با ساخت فیلمی بی‌نظیر از این رمان آن را از آن خود کرد و نویسنده را به محاق برد. کوبریک درباره‌ی این اقتباس گفته است: «من یک رمان را اقتباس نمی‌کنم، بلکه یک تجربه‌ی سینمایی خلق می‌کنم که از رمان الهام گرفته شده است.» این جمله اهمیت نگاه خلاقانه‌ی کارگردان در بازآفرینی اثر ادبی را برجسته می‌کند.

از سوی دیگر، اقتباس‌ها فرصتی برای ورود آثار کلاسیک ادبی به دنیای معاصر و مخاطب جدید فراهم می‌کنند و می‌توانند جنبه‌های بصری و موسیقایی داستان را تقویت کنند. باز از همین سالی که گذاشت وام می‌گیرم، به گفته و اعتراف ناشر، فروش رمان “سووشون” مرحوم سیمین دانشور بعد از پخش سریال این رمان از شبکه‌ی نمایش خانگی چندین برابر شد. بدین ترتیب، بسیاری از مخاطبان جوانی که احتمالاً با این اثر فاخر ادبی زبان فارسی ناآشنا بودند با تماشای این سریال با آن آشنا شدند و چه بسا بسیاری تصمیم به خواندن کتاب گرفتند. اما این در عین حال عرصه‌ای است بسیار پرخطر، چراکه اگر فیلمساز در به تصویر کشیدن واژگان نویسنده روی پرده عاجز باشد پتانسیل خوانده شدن آن اثر توسط نسل‌های جوان‌تر و حتی نسل‌های دیگری که در پی فرصتی برای خواندن رمان بودند را از بین می‌برد. لذا رفتن به سراغ آثار ادبی مهم و فاخر هر کشور کاری است بسیار خطرناک.

دو تجربه‌ی بین‌المللی “ارباب حلقه‌ها” و “هری پاتر” نشان داد که همزیستی ادبیات و سینما می‌تواند به اتفاقات بسیار جذاب و البته پولسازی هم برای مخاطبین و هم سازندگان عرصه‌ی خیال تبدیل شود. اتفاقی که متأسفانه جای خالی‌اش در سینمای ایران به شدت احساس می‌شود. امروز در سینمای ایران شاهد این هستیم که اغلب سینماگران فیلمنامه‌های خودشان را می‌سازند و کمتر سراغ نویسنده‌ها و آثار ادبی کلاسیک و مدرن ایران می‌روند. درواقع، با ظهور شبکه‌های اجتماعی سینماگران ترجیح می‌دهند به جای سرمایه‌گذاری و صرف هزینه روی تولید یک قصه‌ی خوب و پرمخاطب گزینه‌‌ی کم‌ریسکتر، یعنی ردیف کردن ارتشی از چهره‌ها و سلبریتی‌های دنیای مجازی بروند با این امید که این افراد مخاطب را به سینماها بکشانند. اما تجربیات متعدد سال‌های اخیر به روشنی اثبات کرد که این گزینه دیگر جواب نمی‌دهد و ستاره‌ها تنها زمانی می‌توانند کارکرد داشته باشند که قصه‌ی فیلم قابل دفاع باشد. آثاری مثل فیلم «ما همه با هم هستیم» ساخته‌ی کمال تبریزی یا سریال «میدان سرخ» کاری از ابراهیم ابراهیمیان به‌خوبی پوچ بودن این توهم را اثبات کردند.

این یکسویه‌نگری آفات بسیار زیادی هم برای سینما و هم ادبیات دارد که ازجمله‌ی آن‌ها می‌توان به یکنواختی و جریان‌گریزی در آثار سینماگران، بی‌انگیزه شدن نویسندگان ایرانی معاصر برای خلق آثار بیشتر و بهتر، دور ماندن مخاطب جهان مدرن از عالم ادبیات (چون انسان امروزی به دلیل شتابزدگی در همه چیز ترجیح می‌دهد به جای چندین هفته مطالعه یک اثر ادبی نسخه‌ی دوساعته‌ی سینمایی آن را تماشا کند)، مهجور ماندن آثار ادبی کلاسیک، از رونق افتادن بازار کتاب، از دست رفتن بازار سینما به دلیل عدم تولید فیلم‌های قصه‌محور و سرگرم‌کننده برای مخاطب اشاره کرد.

در نهایت، می‌توان گفت که ادبیات و سینما دو عنصر مکمل و در عین حال متضاد در پرواز خیال انسان مدرن هستند. درحالی‌که ادبیات توانایی بی‌پایانی در خلق جهان‌ها و مفاهیم نو دارد و در عمق ذهن و احساسات انسان نفوذ می‌کند، سینما با ظرفیت‌های بصری و تکنولوژیک خود می‌تواند این تخیلات را به شکلی ملموس و جذاب به نمایش بگذارد. بااین‌حال، خطر انحراف از اصل داستان‌های ادبی در اقتباس‌های سینمایی همواره وجود دارد و این نوع انحراف‌ها می‌تواند به سادگی به از دست رفتن اصالت و تأثیرگذاری آن آثار منجر شود. بنابراین، این همزیستی باید با دقت و احترام به روح اصلی اثر ادبی صورت گیرد تا هر دو رسانه به شکلی متوازن و مکمل یکدیگر عمل کنند، در غیر این صورت نه تنها سینما که ادبیات نیز از تاثیرگذاری خود بر مخاطب عقب می‌ماند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

جستجو محصولات